|
شکوه لحظه ها |
دعایت میکنم، عاشق شوی روزی [ شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ب.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
رفتار من عادى است [ سهشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٦ ق.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
در حالی که با زمستان سر میکنی
... در انتظار بهار باش [ دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۸ ب.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
من یقین دارم که برگ کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد فارغ است از یاد مرگ لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست پای تا سر زندگیست آدمی هم مثل برگ می تواند زیست بی تشویش مرگ گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را می تواند یافت لطف هر چه بادا باد را
[ شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
آدم های موفق و برنده برای رسیدن به اوج با شکیبایی تلاش می کنند. آنها دریافته اند که علت هیجان وصف ناپذیر تماشای دنیا از نوک قله یک کوه به خاطر ارتفاعی است که کوه دارد و این ارتفاع را با بالا کشیدن خود از سطح زمین بدست آورده است.
[ پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٢ ق.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید. مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند. با توجه به نتیجه ای که از این داستان می گیریم کلید این تاثیر گذاری در اینست که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوه ای صحیح حس اعتماد به نفس را در او تقویت کرد. چراکه دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر اینست، بگونه ای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچگونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوستشان داریم و در نتیجه با این روش "استقلال ذاتی" را که همانا هدیه ی راستین خدا به همه ی بندگان است را به او یادآور شویم.
چقدر خوب است که در گیرودار فراز و نشیب ها، شادی ها و سختی های زندگی حواسمان باشد که آدم هایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشته اند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیمشان کنیم. همین امروز می توانید اینکار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید. یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد! [ جمعه ۱۸ تیر ،۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٧ ب.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
همان رنگ و همان روی، همان برگ و همان بار. همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز، همان شرم و همان ناز. همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار، همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هیچ، نه افسرده؛ که افسردگی روی خورد آب زپژمردگی دل. ولی در پس این چهره دلی نیست. گرش برگ و بری هست، زآب و ز گلی نیست.
هم از دور ببینش. بمنظر بنشان و به نظاره بنشینش. ولی قصه ز امّیدهایی که دراو بسته دلت، هیچ مگویش. مبویش. که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند. مبر دست به سویش. که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند...
[ چهارشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ق.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
قاصدک ... شعر مرا از بر کن بنشین روی نسیمی که ز احساس برون می آید برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگس مست که ز تنهایی خود دلتنگ است و بخوان در گوشش
و بگو باور کن یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد ...
[ جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۸ ب.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
یک دنیا پر از حرفهای نگفته یک دنیا پر از بغض های نشکفته با منی، هرجا... و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی... دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است... صدایی نیست ماُوایی نیست حتی سایبان... روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست... من آمده ام! اینجا ..کنار دلواپسی های شبانه ات کنار شعله ور شدن شمع وجودت اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد.... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم، اما از تو چیزی نمی خواهم.... جز دریای بی ساحل وجودت...جز دستان مهربانت جز نگاه آرامت را که دیر زمانی ست در سیل باد زمان گم کرده ام... [ دوشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
بوی باران بوی سبزه خلوت گرم پرستوهای مست
[ دوشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٤ ب.ظ ] [ شکوه ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |